...؟!
ریخت و پاش شده
بودیم
انگشتهامان
بالاتر از خطوط کشیده می شد.
دامنها می
چرخیدند و سرها
زیر پوششی از
حریر خم می شد
پاهایمان می
لرزید و برای بودن دایره هایی رنگین می شدیم
پس خورده بودیم و
مزه ته مانده لاشه های بی خاطره می دادیم
یکی دستهایش بالا
رفت
یکی پاهایش
و از همه خوشبخت
ترینمان،سرش
بالا
بالاتر
و خودش را با
سقوطی آزاد به تمام فصلهای عذاب چسباند.
می خواست تمام
شود
یکی خودش بالا
رفت
یکی دستهایش
اشاره شد روی پاهایش و همه در یک چیز تلخ بودند و باید با خودشان رُک تر از همیشه
می رفتند...
در بست
با تمام قوا
نشستند و فریاد
یکی یکی رها شدند
و قصه ها
بود و نبودشان
حکایت پوچی همیشگیشان شد...
بالا رفتند
دامنها می چرخید
و همه چیز در یک اتفاق ناگهانی خم شد.