کفش های پلاستیکی ات در اتوبوس تجزیه می
شوند
و تو در خانه ای که در آن با هیچ قاب عکسی
نسبت نداری
بخند! اما هر قدر هم
بخندی ، بلیط ها بی واسطه از کم شدن النگو هات
و قد کشیدن روزهای سرد با
خبرند
بلیط ها بیشتر با آدمک های جنوب اما
شهر نشین همسفرند!
اتوبوس از جنوب آغاز می شود
از روسری رنگ پریده ی تو
از چشم هایی که از فانوس
محرومند
از خیابان های پا برهنه!
هر صبح چند صندلی خالی به امید کفش هات سوار می شوند
زود تر بیا! هنوز برای تو جایی هست
تو برای جنگ با جنگل بانها آمده
بودی اما
ایستگاه آخر ،برجی است در
شمالی ترین نقطه!