و من در سایهام تجزیه خواهم شد.
هوتن نجاتم میدهد
در اتاق نشستم که آسمان از من جدا بماند و در شیشه ادامه داشته باشم
به سادگیِ اتاق فرو رفتم که در من خلا صه شده بود
آنگاه آسمان صداها را به وقتی دیگری باز میگذارد تا تجربه کند
و من در سایهام تجزیه خواهم شد.
هوتن نجات/ بخشی از شعر بلند به یاد بعد از ظهرهای آفتاب
هنوز خندههای یکی از بزرگواران این ادبیات را فراموش نکردم وقتی از من شنید که معتقدم هوتن نجات نابغهی ناب ماندهایست که بیش از بسیاری از بزرگان شعر از شعرش لبریز شدهام. و از معدود آرزوهایم یک لحظه دیدار در واقعیت ناممکن با اوست. اما حکایتم با هوتن نجات حکایتی از حیرت است و ناباوری، حکایت شناختن شاعری که با او بارها و بارها به حس همزاد بودن رسیدهام.
اواخر تیرماه هشتاد و سه در گیر و دار آماده کردن مجموعه شعر دومم آسایشم گاهی روانیست هستم و میدانم قرار نیست چاپ این کتاب با مجوز صورت بگیرد. یکی از شعرهایی که به اعتقاد خودم در آن مجموعه از بقیهی شعرها موفق تر است "پاک شدن چراغ" نام دارد
آبهای این حوالی خون را کدر میکنند
که ما به خیال آرامشی خواب رفتیم
که چراغها را مادران پاک کردهاند
این بخشهایی از همان شعر بود. طبق عادت همیشگی آن روزها غروب چهارشنبه به ظهیر الدوله رفته بودم که پیرمرد پالتو پوشِ همیشه در آن حوالی سرگردان را دیدم. میدانست شاعرم، کتاب اولم را از من گرفته بود. گفتم کتاب دومم آماده ی چاپ شده و شعر بالا را برایش خواندم. خندید و گفت پسرم تقلید با سرقت فرق دارد. عصبی پرسیدم سرقت؟ گفت انصافا هوتن نجات از تو قشنگ تر نوشته بود و خواند:
از تماشای پنجره
آب، خون را خفه میکرد
و بیداری، چراغ پاک ما بود
شوکه شدم بودم، میدانستم نام شاعر این شعر را هرگز نشنیدهام ولی این یقین را داشتم که شعری که برایم خوانده شده بود شباهت بی اندازهای به شعر خودم داشت. و این کنجکاویِ کشف هوتن نجات وقتی در من شعله کشید که مرد پالتو پوش گفت او سالها پیش فوت کرده. دو ماه تمام در کتابخانهها و کتابِ نایاب فروشی های تهران دنبال ردی از هوتن نجات بودم و در آخر به واسطهی دوست عزیزم کریم الله وردی توانستم به کپی بد کیفیتی از حواشی مخفی برسم. خواندن حواشی مخفی همان و ناچار شدنم به حذف هفت شعر از آسایشم گاهی روانیست همان.
هوتن نجان معمای شب و روزم بود و این معما وقتی سلولهای مغزم را بطور کامل تسخیر کرد که فهمیدم مرگ او در پاییز 56 اتفاق افتاده و این برای منِ متولد آذر 56 نمیتوانست یک اتفاق باشد. بطور بچه گانه ای دچار مالیخولیای هوتن نجات شده بودم. خواب کسی را میدیدم که هیچ تصویری از او نداشتم. هر شعری که مینوشتم احساس میکردم این را قبلا هوتن نجاتی نوشته است. داستانها در مورد مرگ او متفاوت بود. یکی میگفت در تهران خودکشی کرده دیگری از داستان خودکشی او در مقابل بیمارستانی در اهواز سخن میگفت و اینکه به دنبال بیماری سرطان و عدم پذیرش از سوی بیمارستان در مقابل همان بیمارستان خودش را به زیر چرخهای ماشین انداخته. حالا منم با کابوسی که سعی دارم از طریق عزیزانی مانند م.موید، مسعود هزار جریبی، و چند تن از دوستان هم نسل علاقمند به آن دوران از سر بیرون کنم. تصویرهای هوتن از سوی این دوستان به صورت بریده بریدهای در من شکل میگرفت. تصویر جوانکی که سر به دیوار کافهای میکوبد و در جواب سوال دوستانش میگوید شب پیش از این دیوار عبور کرده بودم ولی امشب... و این هوتن نجات من است. شاعری که برای شناختنش به خودم میبالم. اما هنوز یک سوال در من مانده است اینکه هوتن نجات که بود و چرا باید در تب هم سویی کلماتم با او گرفتار باشم و این آرزو که دستکم بتوانم بر سر مزار مردی بروم که هم سن و سال آن روزهای من خودش را از زیر فشار کلمات ـ به روایتی ـ به زیر فشار چرخهای اتومبیل انداخته بود. این بازی جدید منِ کابوس زده شد. بازیای که تا امروز هم ادامه دارد گرچه هنوز نمیدانم روایت دفن او در مسجد سلیمان درست است یا دفن او در یکی از گورستانهای این تهران لعنتی.
اطلاعات بهشت زهرا، پرس و جو از طریق یکی دو تن در مسجد سلیمان، همه و همه ناتمام ماندن وعدهی دیداریست که با هوتن نجات دارم. شاعری که شناختش شعر مرا از تقلا کردنها بیرون کشید و مرا برای کشف خودم مهیا کرد.
آیا هوتن نجات صدای مرا شنید وقتی در یکی از روزهای پرسه زدن در قطعههای قدیمی بهشت زهرا، جایی که متصدی بخش رایانهی سازمان گفته بود قطعه ی دفن مردگان پاییز پنجاه وشش است برای او نوشتم
اون كه جمعيتي از مرگ/ توي رگهاش خونه دارن
ابراي بارون نديده / تو تَوهُمش ميبارن
اون كه مرگِ لحظههاشو / حتي ساعتش نديده
طرح و تصوير حضورش / از تو آيينه پريده
منِ مبتلا به شعرم / منِ در منم شكستهاس
مومياييِ نفسهام / كم آورده، ديگه خستهاس
شبح دلواپسيهام / داره اجبار به بودن
روحِ سردرگُميامن / كلماتِ مرگ و مردن
پُره منهاي معطل / با جنوني لاابالي
يه جنازهاي كه زندهام / تو اتاقكي خيالي
پوست و گوشت و استخونم / باروتاي نم گرفتهان
ديگه اميدي ندارم / منفجر بشه منِ من
منفجر بشه كه شايد / بشه پاشيد و رها شد
توي اين شهر کسالت / تيترِ تو روزنامهها شد